جمعه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۱۰

از یاد ببر





من نمی دانم

که چه آسان

به خودم می گفتم

چشم گریان دلم باز

به حالم نــَگریست


به خودم فهماندم

اشک هایی که سرازیر شده هیچ نبود

و چو دلواپسی از حد بگذشت

باز فریاد زدم

دیگر این ابر گرفتار خزان

دیگر این دل را باز

با غمی تازه زنو کاری نیست



مسیح

2 نظرات:

Ali گفت...

خیلی ممنونم از دقت نظرت، البته چیزای اندکی زیر نظرت نوشتم، و در مورد شعرت،خوبه، قشنگه، و چند تا نکته هست که اساتید من به من گفتن، خودم که نتونستم رعایت کنم، ولی اگه بتونی رعایت منی حتما بهت کمک می کنه، یکیش اینه که سعی کنی تعبیرهامون،تشبیهامون قدیمی نباشن،مثلا "ابر گرفتار خزان" تعبیری بسیار قدیمیه،البته قشنگه،ولی مال زمان ما نیست خب!خلاق نیست،و دیگر اینکه نذار موزون سرودن مجبورت کنه به استفاده از لغاتی که فقط برای پر کردن وزن استفاده میشن، مثل " ز نو " در خط آخر که همون " باز " در خط قبلیه و با " تازه " همراه شده و به نظر میاد تکرار زیادی باشه،وزن خیلی چیز قشنگی نیست به خودی خود،در هر حال به قول یکی از اساتیدم هر تلاشی قابل تقدیره، امیدوارم موفق باشی...

ناشناس گفت...

سلام
آمریکا نمی شه رفت شعر گفت پول گرفت بجای کمک مالی دانشگاه؟ :)