۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

باورت می شه؟




که می تونی.

به قول خواهرزادم: اگه بگم باورت نمی شه!

فکر این که دیگه نمی تونم

این که می افتم رو زانو هام

می گم بهش

با گریه. همون زاری و هق و هق خودمون

که بگم

می گم که کار از دستم خارج شده

می گم که نمی تونم

کمک می خوام

می گم که دستم رو بگیر تا بلند شم. که کار رو از دست من خارج کن

----

پیدا کنیدش دوباره

بگو دوباره بمیرد

شاید دستم را بگیرد

----

باز هم دستت رو گرفتم

می گفتند که: دست در دست بالا رفتن، ای وای، بازگشتی نیست، کار خوبی نیست

خودشون می دونستن؟

نه یا آره چه فرقی می کنه؟

نه

کم کم بالاتر آوردمت

نه نفر اول بودی نه نفر آخر

آروم آروم

مبادا که بیفتی

هر بار تا مرز افتادن

نگاه کردی که منو ببینی

می دیدم که حواست به سنگ سست زیر پات یا جای خالی زیر پاهات نبود

گذاشتم که تا مرز سقوط بری

با هم چند متری پایین رفتیم

ولی برمی گردوندمت بالا

دیدی کمکم

و تا بالا رسیدی.


حتی ندیدی،

خودم هم یادم نیست که بازم خودمو

نرسیده، دوباره پایین انداختم



۳ نظر:

hossein گفت...

kodum kalame!? anjam mishe!

س.ه گفت...

سلام میلاد
وب زیبایی داری
خوشحال میشم سر بزنی

دو نقطه دی

ناشناس گفت...

من هیچ وقت نمی تونم با نوشته هات ارتباط برقرار کنم

مثلا تا میام برم تو حال و هواش، حال و هواش سوییچ می شه! بابا یه جور بنویس منم بفهمم

نه. چرت گفتم. کاری به کامنت من نداشته باش. هر جور بهت حال می ده بنویس

آگرین

حالا انگار که منتظر بودی تا من بهت اینو بگم!!! تو که یه عمریه همون جور که خودت می خوای (و احتمالا هیشکی نمی خواد) می نویسی